نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

يك ماهگيت مبارك گلم

تموم زندگي مامان 4شنبه 16 مرداد 92 شما يك ماهه شدي. هورااااااااااااااااااهورااااااااااااااااااااااااااااااا نيكا جوني خيلي خوشحالم كه هستي و سلامتي و خدا را به خاطر سلامتيت سپاسگذارم. عزيزم باورم نميشه كه يك ماه كنارمي . دخترم من و بابايي شمارو براي چكاپ ماهيانه برديم پيش خانم دكي، جوجوي مامان خيلي خوشحال شدم وقتي خانم دكي گفت كه وزن شما از 2/550 سيده به3/550 و همچنين قد شما از 49 به51 و دور سر شما ار 31 به 33. ...
18 شهريور 1392

اولين شبي كه با هم رفتيم بيرون

نيكا كوچولوي مامان روز يكشنبه 13 مرداد ماه 27 روزه بودي كه بابايي من و شما را براي صرف شام به رستوران دعوت كرد. واااااااااااااااااااااي كه چقدر خوش گذشت، همه چيز خوشمزه بود آخه عزيزم اولين شام سه نفره بود كه با هم بيرون مي خورديم، قربونت برم هر كس كه تو رستوران بود و شما را ميديد بهت لبخند ميزد. دست بابايي هم درد نكنه. ...
18 شهريور 1392

اولين زیارت

سلام دختر نازم روز 5شنبه 17 تير 92 شب عيد فطر بود كه من و تو و بابايي به همراه باباحاجي و مامانجون رفتيم به زيارت شاه عبدالعظيم. عروسكم اين زيارت براي من و بابايي با زيارت هاي ديگه خيلي فرق داشت آخه اين اولين باري بود كه به همراه تو به زيارت رفتيم. راستي عسلم اين اولين عيدي بود كه تو در كنارمون بودي. زيارت قبول عزيز دلم دختر پاك و معصومم زندگي با تو خيلي خيلي لذت بخشه اينو هرچي دارم ميرم جلوتر مي فهمم. اميدوارم اين لذت نصيب همه بشه. ...
18 شهريور 1392

حرفهایی برای دخترم

دختر عزیزم حالا که دو ماه از مادر بودنم می گذرد با تمام احساسات قشنگ مادرانه ام حرف هایی با تو دارم، نیکا جونم برات بگم از گرسنگیت که وقتی گرسنه می شي با صدای اه اه و بردن انگشت در دهانت به من می فهمانی كه      خوش خنده مامان شیر می خوای. مامان به قربونت بره که این قدر زود خندیدی. عزیزم از گردنت برات بگم که خدا رو شکر داره سفت ومحکم میشه. مامانی موقع باد گلو زدنت می بینم که گردنت رو آروم آروم روبروی صورتم صاف می کنی.  از چشمان قشنگت بگم که با روشن شدن لامپ ها باز و بستشون می کنی. از بی قراری هایت بگم که به محض اینکه تو آغوشم می گیرمت آروم می شی. از نحوه خوابیدنت بگم که مثل باباحاجی دو دست قشنگت را به ...
18 شهريور 1392

اولين پارک

من و تو و بابايي به همراه باباحاجي و مامان جون و محدثه جوني و عمه جوني و عمو محمود رفتيم پارك.   مامان جون دستش درد نكنه تدارك همه چيز رو ديده بود. اين پارك هم با وجود تو بياد ماندني ترين پارك زندگيمون شد قند عسلم ان شاالله زودتر بزرگ بشي و بازي كردنت با محدثه را ببينم. ...
30 مرداد 1392

شبهای قدر

خداوند بزرگ ماه مبارك رمضان را و از آن ميان، شبهاي قدر را براي عبادت بندگانش برگزيد. شب قدري كه هيچ شبي به برتري و عظمت آن نمي رسد.شب قدري كه خداوند از هزار ماه برتر و عزيزش دانسته است شبهايي كه كناه بندگانش را محو و نابود مي كند. بله دخترم خدارو شكر امسال من و بابايي شبهاي قدر را در كنار تو گذرانديم و سعادت داشتيم كه شب نوزدهم و بيست و يكم را به هيئت بريم، فرشته مهربونم امسال تو هم در آغوش بابايي با دستان پر مهرش كه قرآن را بر سرت گذاشته بود شب زنده داري كردي. راز و نيازت قبول ...
30 مرداد 1392

پاگشا کردن عمه جونی

گلک مامان چند روز بعد از خونه بابا حاجی، عمو محمود و عمه جونی زحمت کشیدن برای افطاری ما رو دعوت کردن و به عنوان پاگشا هم از طرف محدثه جونی یک سرهمی خوشگل به شما هدیه دادن. اینم عکس شما خونه عمه جونی ...
18 مرداد 1392